عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

417

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

مىگويد ، و سخنان او به قالب شعر درمىآيد . مولانا حقيقتا معارف زمان خود را هضم كرده بود ، آمادهء سرودن شعر بود . در وجود او قدرت شگرف تداعى ، دقتى عميق ، نيروى اصيل ابداع و بينش فراتر از زمان نهفته بود . اين مرد عظيم ، اكثر اوقات از رويدادها و حوادث الهام مىگرفت و در حال سماع شعر مىساخت و ياران و دوستداران وى ، بىدرنگ سروده‌هاى او را ثبت مىكردند . گروهى كار خود را به كتابت اشعار او منحصر كرده بودند . در ديوان كبير هم چون مثنوى پاره‌اى حكايات راه يافته است . مثلا در يكى از غزليات همراهى يك نفر با بايزيد نقل شده است . در اين سفر بايزيد از هم‌سفر خود مىپرسد : چه‌كاره‌اى ؟ جواب مىدهد : خربنده‌ام . بايزيد مىگويد : خدايا جان خر اين مرد را بگير تا خدا بنده شود . باز در همان غزل مولانا مىگويد كه : گفته‌اند كه شعيب بسيار مىگريست . به دو گفتند : گريه كم كن كه گريه نور چشم را كم مىكند . شعيب پاسخ داد : اگر دو چشم من سرانجام بتواند او را ببيند ، هر جزء بدن من به چشمى بدل خواهد شد پس چرا از كور شدن بترسم ؟ و اگر عاقبت از ديدار او محروم خواهم شد ، پس آن چشمى كه لياقت ديدار او را ندارد ، كور شدنش بهتر است « 1 » در يكى ديگر از غزلياتش داستان كورى را نقل مىكند كه در حال فرار است و كسى او را تعقيب مىكند . دزد ديگرى تعقيب‌كننده را اغفال مىكند و مىگويد كه من رد پاى دزد را يافته‌ام . اين حكايت در مثنوى هم آمده است . در شعر ديگرى حكايت مىكند كه خواب‌گزارى ، طلسمى به كسى داد و گفت اين طلسم را خاك كن و سعى كن كه در اثناى خاك كردن آن ، به‌هيچ‌وجه ميمون از ذهن تو خطور نكند . آن شخص هر كارى كرد نتوانست لحظه‌اى ميمون را از ياد ببرد . در ديوان نمونه‌هاى فراوانى در اين موارد هست . اساسا مولانا خواه در ديوان و خواه در مثنوى وقتى مىخواهد مطلبى را بيان كند ، از راه علمى به تبيين آن نمىپردازد . بلكه علم را براى مردم و در حد ادراك آنان به لباس حكايات و تمثيلات درمىآورد و آن را به وجهى بيان مىكند كه براى عدم دريافت آن امكانى باقى نمىماند .

--> ( 1 ) كليات شمس ، ج 1 ، ص 6 .